می کشم ، می کشم ، آنکه برادرم کشت.
مصطفی جان روح پاکت با حسین ابن علی محشور باد
خانه قبرت ز الطاف خدا پر نور باد
امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است/
یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است/
گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست/
در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است/

باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز/
این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است/
کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟/
آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است/
مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود/
مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است
سلام میکنم به بازدیدکنندگان وبلاگ امیران قافله شهادت.
حدود 17 روز میشه که وبلاگ روز بروز نکردم اما یه اتفاق عجیب افتاد که سعادت پیدا کنم تا دوباره دست به قلم بشم و مطلب تو وبلاگ بذارم.

امشب حدود ساعت 9 شب داشتم با خانوادم تو روستا میرفتیم مهمانی ؛تو مهمانی صحبت از مرگ و خواب و .... شد که من یکی از خوابهایی که دیده بودم این بود که ،توش تیر خوردم و دارم شهید میشم رو براشون تعریف میکردم زمانی که داشتم خوابم رو تعریف میکردم داداشم داشت برای یادگاری ازم فیلم میگرفت.مهمانی تموم شد در راه برگشت پیاده داشتیم خونه می اومدیم که یه دفعه مامانم یه عکس که روش به اسمون بود رو از رو زمین برداشت مامانم میگه داشتیم می اومدیم این عکس صورتش رو به زمین بود تو برگشت متوجه شد که این عکس هست ، مامانم خم شد و عکس رو برداشت داد به بابام عکس رو تمیز کردیم یه لحظه زیبایی بود دیدیم رو عکس چیزی نوشته سعی کردیم از نور چراغ برق استفاده کنیم برای خوندن با کمال تعجب رو عکس که یه ادم ریش دار حزب الهی که نوشته ای زیر عکسش خودشو نشون میداد دیدم نوشته :برادرم روحت شاد و نوشته بود سردار شهید احمد شیر خانی.من اولین قصدی کردم این بود که این شهید رو با افتخار و حالا چه سعادتی بوده تو وبلاگم اوردم و این بود داستان سردار شهید احمد شیرخانی.

شهید احم شیرخانی در سال1337 در یکی از روستاهای مازندران بنام آجند نکا چشم به جهان گشود.بعلت عدم وجود دبستان در روستایشان مجبور شد برای تحصیل وفراگیری علم ودانش به روستای همجوار سفر کرده و از کودکی هجرت را بیاموزد.پس از اخذ گواهینامه ششم ابتدایی ترک تحصیل نموده وبه کشاورزی مشغول گردید.بعد از چندی روح نا آرامش او را آسوده نگذاشت تا به مدرک ششم ابتدایی قناعت کرده لذا همراه با کار روزانه در یکی از مدارس شبانه به تحصیل مشغول و موفق شد تا سوم راهنمایی ادامه دهد.

1390
«حسين علي محرري» با محاسن
سپيدش مثل پدري مهربان براي همه رزمنده ها بود. لهجه شيرين مشهدي او كه
با صدايي دلنشين همراه مي شد، خبر از رسيدن آذوقه و مهمات مي داد.
آن
روز هم اين پير دلاور خود را با قايق به كناره رود نزديك كرد تا با رساندن
تداركات، دل همه را شاد كند كه ناگهان قايق واژگون شد و او به داخل آب
افتاد.
خانواده ما يك خانواده مذهبي
و انقلابي بود. ما پنج پسر بوديم و من هم پسر سوم خانواده. دو برادر بزرگ
تر قبل از من به جبهه رفته بودند و در جنگ حضور داشتند. من هم سال 66
توفيق شد كه به جبهه بروم. در يك زمان ما سه برادر در جبهه بوديم. يك بار
كه از جبهه برگشتم و در مرخصي بودم، برادر كوچك ترم كه پسر چهارم بود را
صدا زدم و به او گفتم: تو هم مي خواهي به جبهه بيايي كه او پاسخ مثبت داد.
در وانفساي عمليات كه از زمين و آسمان آتش مي باريد، شدت خستگي او را به عالم رويا كشاند. سر بر خاك هاي خاكريز گذاشت و به خواب رفت. نوري آسماني را در خواب ديد كه خطاب به او فرمود: «تو پس از سه بار زيارت حضرت امام رضا(ع) پيش ما خواهي آمد.» چند شب بعد از ديدن آن خواب براي اولين بار به زيارت مشرف شد.
وقتي در بيست و سوم خرداد ماه 67 در شلمچه اسير شدم، يك روز نگه مان داشتند توي بصره، بعد منتقل مان كردند پادگان «الرشيد» بغداد و توي سلول هاي خيلي تنگي جاي مان دادند. 20نفر را مي ريختند توي سلول دو در دو يا دو در دو و نيم. آن قدر جا تنگ بود كه بچه ها حتي نمي توانستند پاي شان را دراز كنند. با اين حال، نماز جماعت بچه ها ترك نمي شد. وقتي مأمور عراقي مي آمد،
تمام روياي زندگي ام ازدواج مهدي بود، دوست داشتم او را در لباس دامادي ببينم. يك بار كه از جبهه برگشته بود و در مرخصي بود، برايش دختري را در نظر گرفتم و تعدادي هديه تهيه كردم تا براي صحبت هاي اوليه و خواستگاري به نزد خانواده آن دختر بروم. هديه ها را به مهدي نشان دادم و با شوق گفتم: «اگر اجازه بدهي براي خواستگاري به خانه آن دختر برويم...» لبخندي بر لبانش نشست،